پیش نوشت : این مطلب را در گوگل ریدر دیدم و یاد نکته ای افتادم که از حاج آقا مجتبی تهرانی شنیده بودم که بهترین پاسخ برای مطلب مزبور است . خواستم همان جا این خاطره را به عنوان کامنت بگذارم ، اما تصمیم گرفتم در خود وبلاگ بگذارم که مخاطبان فراگیرتری آن را ببینند.

*

خیلی سال پیش ، ناگهان متوجه شدم که رفتارهای من عوض شده است . خیلی بد رفتار شده بودم ،  خیلی گناهانی که پیشتر از آنها دوری می کردم مرتکب می شدم - هم زبانی و هم غیر زبانی - و کلاً متوجه شدم از آن شخص ِ یکی دو ماه پیش ، بسیار فاصله گرفته ام . فکر می کنم آن روزها حاج آقا مجتبی جلسه نداشت ؛ رفتم مسجد جامع چهلستون که ظهرها نماز می خواند . بعد از نماز به ایشان ماجرا را گفتم .

        

حاج آقا پرسید : شغلت را عوض کرده ای ؟

گفتم : نه .

دیگر سؤال دوم را نپرسید . گفت : نماز اول وقتت را ترک کرده ای . برو رعایت کن ، حل می شود .

ناگهان یادم آمد کلاس های کانون زبان که همیشه ساعت یک بعد از ظهر تشکیل می شود ، به علت تغییر ساعت  رسمی کشور  در دو نیمسال  اول و دوم ، درست مصادف شده است با اذان و نماز ظهر و عصر و من نمازم را وقتی به روزنامه می رسم ، با دو سه ساعتی تأخیر می خوانم .

*

همان طور که مسیر بازار تا روزنامه را رکاب می زدم ، به این فکر می کردم که چگونه حاجی مثل یک طبیب ، اول یک سؤال کرد و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بکند ، درد را تشخیص داد و نسخه را پیچید .

سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()